باران
روز به روز دورتر
میشود آسمان، طفلکی
باران خسته میشود
...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 15:8  توسط ستاره
|
روز به روز دورتر
میشود آسمان، طفلکی
باران خسته میشود
...
سالها
کوچه
برای رهگذر خاطره بود
یاد آن کوچه
و آن رهگذر خسته
بخیر...
آدم فکر می کند تمام می شود ولی...
تا همیشه
یک کاش کوچک
برای آدم می ماند
که بگذارد
روی طاقچه ی دلش
"تو" را
آنقدر می خواهم
که از توان حرفهایم بیرون است...
وقتی که از تو حرف می زنم
همه فعل هایم ماضی هستند
ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید . . .
کمی نزدیک تر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ است !
هیچ چیز تکرار نمی شود
و عمر به پایان می رسد
پروانه
بر شکوفه ای نشست
و رود
به دریا پیوست .
احمدشاملو
بی نجوای انگشتانت
جهان از هر سلامی
خالی ست .
تو مثل یادٍ بازیٍ من
تو کوچه های پیر و خاکی
هنوزم برای من عزیز و پاکی
تو نزدیکی که ماهی ها به سمت خونه برگشتن
به عشقت راه دریا رو بازم وارونه برگشتن . . .